اشعار مرتضی حیدری آل کثیر
ای شب کمین کن این شرر سیلیِ من است
این ساعت هجوم ابابیلیِ من است
هان ای شبِ نشسته به خیبر چه میکنی؟
با وعدههای صادق حیدر چه میکنی؟
با گوشِ جان شنیده جهان این حواله را
فرمانِ سرخ سیّدِ هشتاد ساله را
پیداست، پیکِ یار خراسانی است این
یک سطر از کتابِ «سلیمانی» است این
با صد دلیل محکم و با حجّتی جَلی
با رمز یا محمد و با عزم یا علی
حق رخ نمود و شیشهٔ پندارها شکست
موسی رسید و هیمنهٔ مارها شکست
بر هم زدهست پنجرههای سکوت را
بادی که خوانده فاتحهٔ عنکبوت را
طاغوت خوانده این خطِ آتش دمیده را
این نامهٔ ز سمتِ سلیمان رسیده را
بسماللَه ای غمِ کهن ای قبلهٔ نخست
چشم جهان به روشنی صبحگاه توست
151
0
5
تنفس کرد صبح هستی و شب از نفس افتاد
جهان زیبا شد از وقتی که آدم در قفس افتاد
زمین خوابید و پاشد ناگهان در عالمی دیگر
که گوئی رو نمائی می کنند از آدمی دیگر
شب از عشاق؛شهر از بوسه؛ دِیْر از آه خالی شد
نه تنها میکده... حتی عبادتگاه خالی شد
(وبا)ی عزلتی ناگه به جان ازدحام افتاد
(وبا) آری وبا تنها به جان خاص و عام افتاد
نبود اصلا حریف گام او یک سرزمین حتی
که سد راه آشوبش نشد دیوار چین حتی
تنفس کرد صبح هستی و شب از نفس افتاد
جهان زیبا شد از وقتی که آدم در قفس افتاد
نه جنگی ناجوانمردانه می بینی نه کشتاری
نه از مستی دهانی باز شد دیگر نه بازاری
زمین برگشته در آغوش گرم آسمان خویش
پیامی دارد انگاری برای ساکنان خویش
به یاد آرید! تنها یک دوشب مهمان من هستید
که می گوید شما ای خاکیان! سلطان من هستید؟
1111
0
4